در اندرون شاهی ، فقط زن ها و ملیجکها نبودند که بی جهت یا با جهت عزیز دردانه شاه می شدند، بلکه گاه حیوانات نیز بر اثر حادثه یا تصادفی آنچنان مورد علاقه و محبت واقع میشدند که برایشان ارج و قربی بالاتر از یک انسان قائل می گردیدند . و این نیز حکایتی است در ردیف عزیز کردهای مانند ملیجک.

ببری خان به غلط نام گربه ای بود ماده که شاه او را دوست می داشته. یکی از زنان حرمسرای ناصری به نام زبیده که بعدها به اسم امینه اقدس معروف شد به دلیل علاقه وافری که به برادرش داشت فرزند او را بیشتر مواقع در کنار خود در حرم نگهداری می کرد. این طفل که بعدها همان ملیجک، عزیزالسلطان صاحبقران می شود از کودکی علاقه زیادی به گربه داشت و با چندین گربه در اندرون هم بازی بود که یکی از آنها همان ببری خان است. در آن دوران، شاه را تبی سخت عارض میشود و روزی چند در بستر بیماری و ناتوانی می خوابد. از قضا این گربه بچه می آورد و روز بعد به اقتضای طبیعت خود به تغییر مکان آنها میپردازد. هنگامی که یکی از بچه ها را به دندان گرفته و از کنار بستر می گذشته، زبیده خانم  وارد اطاق شده، در را که گربه از همان بدرون آمده بود از پشت خود میبندد، گربه همینکه راه خروج را مسدود میبیند چند دور بدور بستر میگردد و چون راه بیرون رفتن نمییابد پائین پای شاه سرگردان می ایستد.زبیده خانم از مشاهده این حال رو به شاه نموده میگوید: قربان امشب عرق خواهید کرد . تصادفا” همان شب تب شاه قطع می شود.  البته داستان دیگری هم در این باب وجود دارد که ملیجک به آن اشاره کرده است که ببری خان در ابتدا با شاه خیلی مانوس بود و زمانی که ناصرالدین شاه ناخوش شد، گربه یکی از بچه هایش را کنار رختخواب شاه آورد و به زمین گذارد و بچه گربه هم بعد از چند دقیقه جان داد. سپس حال شاه خوب شد و این ماجرا نقل محافل شد که ببری خان بچه اش را آورده و دور شاه تصدق کرده است. پس از این واقعه ببری خان مقام خاصی پیدا کرده و دارای تشک اطلس و پرستار مخصوص می شود. دایه وی به نام مشدی رحیم فراش موظف بود که ببری خان را روزی یک بار، در کالسکه مخصوص دربار قرار دهد و وی را به گردش ببرد. همچنین آن گربه غالبا بر سر سفره شام و ناهار شاه می نشست و هر روز یک دست جوجه کباب غذای مخصوص وی بود که مانند غذای قبله عالم در ظروف مخصوص گذاشته می شد که قبلا توسط امین السلطان آبدارباشی مورد کنترل قرار می گرفت تا مبادا نامطبوع باشد یا اینکه دشمنان در غذایش زهر ریخته باشند چرا که به دلیل علاقه وافری که شاه به این حیوان اهلی داشت ببری مورد حسد و بخل بسیاری از درباریان قرار گرفته بود و حتی با امینه اقدس به دلیل وجود این گربه در دامان وی، به عداوت و دشمنی می پرداختند. ببری را هفته ای یک بار به حمام می بردند و وقتی وی در راهرو و هال کاخ های قاجار حرکت می کرد، هرکس که بر سر راهش بود، خود را کناری می کشید تا مبادا گربه عزیزکرده ناراحت شود و خبرچین ها، ناراحتی وی را به عرض شاه برسانند. حتی در برخی از جاها ذکر شد که اهل اندرون یا بیرون گربه مذکور را می دزدیدند، چند روزی پنهانش می کردند و بعد مبلغی انعام گرفته و گربه را رها می کردند.

حاج سیاح نیز که در زمان اقامت خود در تهران بدعوت شاه در یکی از شکارهای او شرکت کرده بود در مورد ببری خان مینویسد : ” . . . شب هوا منقلب شده برف می بارید لکن روز هوا صاف شده آفتاب درآمد ، زیاد مشعوف شدند که برف زیاد نبوده مانع شکار نیست. بناگاه رحیم بیک محلاتی ، سراغ کنان آمده مرا یافت و بعد از تعارفات گفتم: تو هم عضو اردوئی ؟ کارت چیست؟ گفت : از اردوی شاهم و خدمت ببری خان به عهده من است ! گفتم : ببری خان کیست؟ گفت: این لقب گربه مخصوص شاه است که شاه آن را دوست داشتهٔ با خود می گرداند و برای او لباسهای مخصوص . و اسب. و خدمتکار و مواجب مقرر کرده، به این لقب ملقب گردانیده است. بسیار حیرت کردم که گربه، خان است و لقب و منصب دارد و انسانهای بیچاره چه گرفتاریها دارند. بعد از سوار شدن شاه برای شکار، نزد حکیم طولوزان رفتم . در میان صحبت از لقب خانی گربه تعجب نمودم . گفت : تعجب ندارد لقب شغالی به کسی و خرسی به یکی داده مواجب می دهند و آنان افتخار دارند که شغال و خرسند . بدتر از اینها ملیجک است ! از این امور هر قدر انسان ببیند باید سکوت کند.”

بنده از کتاب روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه در همین باب برای شما عزیزان مطلبی آوردم که خواندنش قطعا خالی از لطف نیست:
قبله عالم از چادر مبارک بیرون آمده سوار شدند.حرکت کردند فرمودند فلانی در رکاب باش ربع فرسخ که رفتیم قوچ پروار از مسافت بعید دیده شد. فرمودند چه میگوئی ؟ تفنگ بیندازیم، میخورد یا خطا میکنیم ؟ عرضی کردم تیر قبله عالم که هرگز خطا نمیرود منتها مسافت زیاد است با خداست که کارگر بیفتد یا نه. فرمودند سیاحت کن. تفنگ را نشانه رفته انداختند. قوج سری تکان داده دو سه ذرع آنطرفتر ایستاد. “میرشکار” را صدا زده تفنگ بلزیکی خواستند. تفنگ را که تقدیم کرد، عرض نمود. فاصله زیاد است بد نیست قبله، عالم قدری جلوتر تشریف ببرند. بندگان شهریاری تاخت کردند قوچ همانجا ایستاده علف میخورد. غافل که قبله، عالم قصد جانش کرده اند. خیلی که نزدیک شدند از اسب پیاده شده ایستادند
تفنگ صدا کرده اسب رم نمود قوچ هم از سمتی رفت ” قبله عالم “شکار نزده بی اسب پیاده مراجعت فرمودند. تا میرشکار و بنده اسب را برسانیم مبلغی پیاده طی فرموده بودند. نزدیک رسیدیم طوری ایشان را مکدر دیدیم که مجال صحبت نماند فقط فرصت کرده از اسب پیاده شده پیش رکاب بخاک افتادیم تا قبله عالم پای مبارک را پشت کدامیک بگذارند. لگدی به آبگاه میرشکار کوبیدند که نفس بند شد.

بنده چشم را بسته شهادتین خوانده به انتظار ماندم که دیدم قبله عالم مفتخر فرموده پا پشت چاکر گذاشته سوار شدند. جرات کرده عرض نمودم حکما قوچ تیر خورده اما به جهت فاصله بعید کارگر نیفتاده. فرمودند: کمتر مزخرف شو. آدم هم آنقدر مهمل میشود؟ دیدم درست میگویند . سمت اردو راه افتادیم . سعادت چاکر بود که در مراجعت دوعدد کبک شکار فرموده قدری اخمهای مبارک را باز فرمودند . کبکها را به بنده مرحمت فرمودند که به آشپز بگویم شکم کبک را با جگر بلدرچین و دل گنجشک پر کرده در روغن مغز قلم با عسل طبح نموده خدمت ببری خان ببرد . گربه هم نشدیم . هرچه خدا بخواهد خوبست . اگر هم میشدیم حکما ببری خان باچنگولش چشممان را بیرون میکشید.

حسین لعل نویسنده کتاب ملیجک عزیز دردانه شاه شهید می‌نویسد: «غیر از ملیجک، ابزار دیگری نیز دستاویز شاکیان و عریضه نگاران شد. از جمله که ببری خان، گربه قشنگ و براق قبله عالم بود. وقتی درباریان و زنان حرم خواسته‌ای را داشتند روی کاغذی می‌نوشتند و به گردن ببری خان می آویختند. شاه عریضه را هرگاه به گردن ببری می‌دید باز می کرد و می خواند و حاجت شاکی را برآورده می کرد و اگر کسی خلعت و انعامی می‌خواست فورا می داد.»

اما عاقبت ببری خان! در برخی از روایت ها آمده است که روزی ببری خان به همراه شاه برای شکار عازم جاجرود می شود و بیماری سختی می گیرد تا اینکه کالسکه ران با هشت اسب از دربار او را به دارالخلافه برمی گرداند تا بلکه آب و هوای تهران باعث بهبود ی اش شود که نمی شود و وی تلف می شود و بدن ببری خان را با پارچه ای ابریشمی پیچانده و در باغ دفن می کنند و تا ۱۰ روز نیز کسی جرات نداشته که خبر مرگ وی را به شاه برساند. اما عده ای هم بر این باورند که عاقبت گربه را می دزدند و نابودش می کنند.

منابع:
خاطرات حاج سیاح ص ۱۰۳
زندگانی خصوصی ناصرالدین شاه ص ۱۵۸
qajartime-inestagram

این مطلب را در شبکه های اجتماعی خود به اشتراک بگذارید...